تبليغاتX
Come on


Come on





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.
نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: جمعه سیزدهم شهریور 1388 در ساعت: 11:1 PM
|+|

لبانت را نمي بوسم
 

گناهت را نمي بخشم

نگاهت را نمي خواهم

لبانت را نمي بوسم

گل مسموم عشقت را نمي بويم

دگر افسانه ي عشق ترا با كس نمي گويم

دگر جادوي چشمانت به جانم بي اثر باشد

دگر آغوش گرمت بهر من مگشاي

كه اين مجنون سرگردان زعشقت بي خبر باشد

مرا عشق دگر باشد

زماني گر تو محبوب من ِ بي خانمان بودي

كنون ياري دگر محبوب تر باشد

زماني گر تو هم آرام جان بودي

كنون آرام جانم ديگري باشد

چه شبها بي تو در درياي غمها غوطه ور گشتم

چه شبها با خيالت از دو عالم بي خبر گشتم

به دنبال تو ، من آواره بر هر كوي و در گشتم

به اميد وفايت هر زمان آشفته تر گشتم

نگاه گاه گاه تو قرار از من ربود آخر

ولي افسوس عهدم را شكستي بي وفا !

اما چه زود ، آخر ....!

تو جانم را به سوزو ساز غمها آشنا كردي

تو اول بار آغوش محبت بهر اين بيچاره وا كردي

به طوفان بلا خود را رها كردي

نگاهت رنگ عشق و مهرباني داشت

دريغ از آن همه افسانه هاي تو

دريغ از آن همه شوقي كه افكندم به پاي تو

شكستي عهد عشق آسماني را

گل بي بوي عشقت را به دست ديگري دادي

كه او نيز همچو من

شود بيمار عشق تو

ندانستي كه هرگز عاشقي چون من نخواهي داشت

ندانستي كه هرگز ديگري چون من برايت سر نخواهد داد

اگر يار جديدت سيم و زر دارد

اگر ديبا

اگر الماس و ياقوت و گهر دارد

اگر او زيور از من بيشتر دارد

بدان !

الماس شوق من

بدان !

ياقوت اشك من

بدان!

رخسار زرد من

بسي از گنج هايش قيمتي ارزنده تر دارد

تو گر عشق مرا

اين سان به باد نيستي دادي

تو گر ويرانه كردي آشيانم را

تو گر نشنيدي آواي فغانم را

تو گردادي به طوفان جسم و جانم را

بدان !

من هم دگر در آرزوي بوسه اي

جان نمي بخشم

نگاهت را نمي جويم

لبانت را نمي بوسم

دگر افسانه ي عشق ترا با كس نمي گويم

اگر عمري وفا كردم

پشيمانم

تو را ديگر رها كردم

پشيمانم

پشـــــــــيمانم ....!!!

دلم واسه زندگیم تنگ شده خدایا کمک!!!

 


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 در ساعت: 2:49 PM
|+|

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

 

اکنون به انتظار نشسته ام آمدنت را

و می ترسم از آن روزی که خرد شوم

زیر پاهای گذر زمان

و از یادت بروم

و از يادت بروم

به انتظارت هستم

و شمارشگر لحظه های بیهوده ای که

جاری می شوند بدون نشانی کوچک از تو

لحظه ای بیا ندیش

همه ی بودنم را که سرد است و سیاه

و شتابم را در گذران افق تردید

و روزهایم را چون آینه ای زنگار گرفته

لحظه ای یباندیش و احساسش کن

تمام دلدادگی ام را ...

 

 

 

آن دم که ستاره های آسمان نجیبانه سوسو می زنند

بر دامن گسترده شب

من سیمای عجایب انگز تو را نازنین

بر روی پرنیان خیالم عاشقانه بر تصوریر می کشم

و آن دم که بر سجاده نیاز تبلوور اشک را بر گونه ام حس می کنم

و برای سلامتی تو٬یگانه عشق غریبانه ام

عارفانه دست دعا را بالا می گیرم

آنگاه از خداوند منان عاشقانه طلب یاری می جویم

تا تنها ترین واژه زندگیم را در پناه خود نگه دارد.

 

 

 

 

اکنون خودم را دوست دارم٬

غرورم را دوست درام ٬

این تنهایی را٬

این تظاهر به شادی را٬

این بغض خاک خورده و سرد را ٬

این نگاه خالی از احساس خود را دوست دارم٬

من فریبانه این همه دروغ را دوست دارم.

این که مرا فراموش کرده ای و به دیگری عشق می ورزی ماندگار نیست

چرا که تو نیز خود را فریب می دهی!

عزیز دلم نمی دانم که من در قلب تو هستم یا نه ولی اینو بدان که تو در قلب من هستی

من چشمان بارانی تو را نمی بینم اما سوزش چشمان بارانی خود را گاه و بیگاه تحمل می کنم

من دل تنگی را ندیده ام اما فشار قلب خود را با همه وجود احساس می کنم

با همه وجود می نویسم برای تو حتی اگر چشمان زیبایت هیچ وقت نوشته هایم را نخواند.

 

 

 

کاش..

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !


کاش ميدانست نياز من چيست!


کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....


کاش آسمان ميدانست درد من که همان کوير خشک و بي جانم چيست!


دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!


يک عاشق بي کس !

عاشقي که معشوقش در کنارش نيست......


کاش دريا ميدانست کوير چيست


راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!


دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد

اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس


کاش باران ميدانست معني انتظار چيست.....


مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران


را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....


و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست؟!!!

 

 

 

وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

 


از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت


واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت


اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم


اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم


وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه


وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه


از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم


کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم


حالا عکست تنها یادگاره از تو


خاطراتت تنها باقیمونده از تو


وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم


کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

 

 

 

ديگه به نبودت عادت كرده بودم

خو دمو با خيالت راحت كرده بودم

دو باره زد به سرم شعر دلتنگي بگم

براي دل خو دم شعر غريبي رو بگم

گونمو تر بكنم شوق اشكا مو ببينم

او مدي دلتنگي ها همه رفتن

شوق وصال و جا گذاشتن

تا او مدم با آغوشت جون بگيرم

خيال تازه اي رو پيش چشماي تو ديدم

دوباره نوازشو دوست داشتنو عاشقي

سر كار گذاشتن دل تو شب ها ي بي قراري

دو باره لحظه ناب رسيدن

دو باره تشنه ي شوق بو سيدين

چه خيال ساده و خوبي

پيش چشماي تو بودن و دل فريبي

 

 

 

 

 

 

تو معناي تمام واژه هاي مني براي عاشقانه هايم به دنبال واژه

مي گردم... تو بازهم در من ظهور مي كني...تو باز هم مرا به دنياي خود مي

بري.....

تو باز هم مثل هميشه به اوج مي بريَ...

به ناكجا.......

لبخند كه مي زني پرنده ي دلم بال بال مي زند... با اين دل پر بريده

چه كنم؟

مي خواهم از آنجايي بگويم كه نگاهم در نگاهت حل شد...

من عاشق تر شدم و عاشقانه اي

آبستن..

در نا كجاي ذهنم تو اردو زدي...

دلم كه ديگر ملك خصوصي توست...

.و من نوشتم

از بودن تو ...

 

تویی که از تو براي تو و براي دلتنگي هاي هميشگيم مي نويسم...

مي خواني و

مي گويي سلام بانوي من....

و من سلامت را هرباره با سبدي از گلهاي

سرخ- به رنگ بوسه- پاسخ مي دهم.

و تو....

تو كه حجم بودنت به اندازه ي تمام هستي من است.......

بگذاريد همه بدانند ...

بگذاريد بدانند.....

مي خواهم فرياد كنم

باشد اين بار هم نه....

اما مي گويم كه من تو را بهترين میدانم

تو را می خواهم با تمام وجود

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان می گذری

غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم

دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله آمد

گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سروری

چه گریزی زبر من که زکویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی نتوانم ،نتوانم

بی تو من زنده نمانم ، نتوانم

 

 

 

دردی در سینه ام دارم که مپرس

درد عشقی در جان دارم که مپرس، راه دشواری در پیش دارم که نگو

دلم از دوری تو به درد آمده ، درد قلبم در این زندگی به جانم آمده

درد دوری تو ،درد........

عزیزم بیا ،بیا در کنارم تا لااقل دیگر این درد دوری در سینه ام نباشد

خودم درد دارم ،پس این درد دوری را دیگر در قلب من نگذار بماند

دردی در سینه ام دارم که مرا پریشان می کند

با وجود اینکه قلبم به دور از عشق پر از درد است ولی باز من با تو می مانم

با تو می مانم با همین قلب پر از درد

با تو می مانم که بگویم دوستت دارم ،تا ابد و تا جایی که جان داشته باشم

درد عشقی دارم که نگو ،ساز غمگینی می شنوم که مپرس

راه زندگی را تنها به امید تو می پیمایم راه زندگی را تنها به امید رسیدن به تو ادامه میدهم

بیا ای کسی که درد عشق را در قلب من گذاشتی ،بیا ای کسی که مرا به عزای لحظه هایم نشاندی

بیا و با حضورت در کنارم قلبم را آرامتر کن ،قلب پر از درد مرا با حضورت شفا بده

تو دوای درد منی تو امید زندگی منی

ای که تو آتش عشق را در وجود من شعله ور کردی بیا و این آتش سوزان عشق را با حضورت در کنارم

خاموش کن ،بیا و با خود باران عشق را در این قلب پر از درد من نازل کن!

بیا و باران عشق را بر روی کویر تشنه و خشک و پر از درد قلبم نازل کن تا قلبم دریایی شود که هر قطره

از آب آن دریا پر از محبت و عشق تو باشد

درد نهفته ای در قلبم دارم که نمی گویم ،تو دیگر این درد مرا تبدیل به سرطان عشق نکن

صداقت ،یکرنگی ،یکدلی ،عشق و محبت در قلبم دارم

اما قلب من با دردی که دارد این احساسات عاشقی را نیز به درد آورده است

با حضور تو در قلبم این احساسات پاک را آرام کن و امیدوارم کن به زندگی درد عشق درمانی ندارد،

درد عشق آرامی ندارد ،درد عشق راه چاره ای ندارد اینک تو بیا و مرا آرام کن ،تو که دوای هر درد بی

درمان منی عزیزم بیا و با جاری شدن خون عاشقی ات در رگهای قلبم درد مرا التیام بده عزیزم

 

 

 

 

واسه تو ...

کی با اشکای تو یه اسمون ستاره ساخت

کی بود که به نگاه تو دلش رو عاشقونه باخت

کی بود که با نگاه تو .خواب و خیال عشق و دید

کی بود که تنها واسه تو از همه دنیا دل برید

نگو کی بود . کجایی بود . اونکه دیوونه بود

رو خط به خط زندگیش از عشق تو نشونه بود

من بودم اونکه دلشو ساده به پای تو گذاشت

اونکه واسش بودن تو به غیر غم چیزی نداشت

 

 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم نسیم بوی تو در مشامم پیچید

چشمان زیبایت تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت

دستان گرمت درهای جدایی را در هم کوبید و صد واژه ی پر مهر از زبانت جاری شد

تو ، تو مثل هیچ کس مهربان بودی،تو مثل هیچ کس خندان بودی

تو مثل هیچ کس اما همیشه زیبا بودی

من و تو باز هم دستانمان بر دست هم بود و با گامهای بلندمان

سنگ فرشهای خیابان را میپمودیم

و مثل همیشه مقصدمان نا معلوم بود.

نمیدانم ،نمیدانم میشود که ما همیشه در کنار هم باشیم

و تو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما بخشی و یار همیشگی من باشی.

ای کاش این شب هیچ وقت به صبح نرسد تا من بیشتر از تو ،تو راببینم.

 

 

 

بدنبال واژه اي مي گردم كه تو را در آن بيابم ...

و اين آغازيست براي پاياني بي انتها ..

پاياني كه شايد در آن ، كتيبه ي خدا ، رو به عشق ما گشوده شود !!

و ثانيه هاي گمشده ام را معنايي تازه بخشد !

من ...

ساليان دراز در ساحل قلبم ، به جستجوي تو دل بستم


و تو را يافتم ...

و اكنون ، تو ، بهانه ي لحظه هاي تنهايي من هستي


و حرمت نفسهايت ، بهار را برايم تداعي مي كند


پس ...

زيباترين لحظاتم را به پاي ساده ترين دقايقت مي ريزم


تا بداني ...

تو را براي تو دوست دارم و زندگي را براي نفسهاي تو ... !!!


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: جمعه بیست و یکم تیر 1387 در ساعت: 9:1 PM
|+|

سلام خدا

خیلی خسته ام دلم گرفته خیلی وقتی که ندیدمش

حتی حتی چند ماهی میشه که با هاش حف نزدم

خدایا پس کی میخوای کمکم کنی من که یه عاشقم من که کسی رو ندارم

من یه ادم تنهام که جز اون هیچکس رو دوست ندارم

دنیام واسه اونه دستام پاهام همچیم مال اونه

من هر کاری که میکنمم فقط یا بخاطراونه یا اینک به اون برسم

من حتی آب هم بخاطر اون می خورم که مبادا تشنش باشه

همیشه دعا میکنم که یا به اون برسم یا اگه قرار ما به هم نرسیم

بمیرم ولی بقیه عمرم رو بدی به اون

خدا کمکم کن خستم دلتنگم

هر شب با یه دریا اشک به خواب میرم

کمکم کن خدا کمکم کن.

 

عاشق تنها امشب همه چيز رو به راه است همه چيز

آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟

ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "

تو نگرانم نشو !

همه چيز را ياد گرفته ام !

راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !

ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چيز را ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنکه تو باشي !

ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !

ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن..

جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چيز را ياد گرفته ام !

ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....

ياد گرفته ام بي تو گريه کنم... بدون شانه هايت....!

ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !

ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....

و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !

اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ..

. که چگونه.....!

براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت..

 

 

مرگ شیرین من

رویـــــــــــــــــــا هایم پریشانند

مرحمی برای زخمهایم ندارند

دشنه ای بر دستانم ماند

و گامی فراتر از آنی که بماند

پروازم به ناکامی انجامید

نگاهم بر دستانی خالی ماند

شقایق درونم پرپر شد

و خورشیدم به افول افتاد

ستاره هایم خاموش شدند

ماه از فروغش خفته ماند

و شبم تاریکتر از ظلمات شد

نفسم به شماره افتاد

قلبم به گِل نشست

دیدگانم به راهی غبار آلود ماند

راهم در غباری طولانی گم شد

و آهی فرو رفته در نهادم بر دلم ماند

و دلم در سکوت مرگ به خاموشی رفت

و آغوشم به آغوش مرگ چنگ زد

و من مُردم

 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها گوشه ای می نشینم
وحسرتها را می شمارم

و باختن ها را و صدای شکستن ها را ...
نمی دانم

من کدام امید را نا امید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم

که اینچنین دلتنگم؟
دلتنگم دلتنگ

 

هیچ کس تنها نیست

انسانها از روی تکرار با یکدیگر سلام می کنند

بارانها از سر تکرار فرو می ریزند

و بهارها از سر عادت گل می دهند

. وقتی در گذر زمان ، روی ذهن تقویم ، روزها به ماه و ماهها به سال کشیده می شوند

، شنبه با جمعه فرقی نمیکند ..

. پائیز با بهار و امسال با پارسال و ..

. آن وقت است که تمام آفرینش را یکجور میبینی ،

خودت و حتی خدا را ....

آن وقت است که دوست داری زندگی بر تو سخت نگیرد

. دلت می خواهد هر وقت اراده کنی بهار بخندد و پائیز دلش نگیرد .

و آن وقت است که به مرور در غبار خاطرات گم میشوی

. و بعد ...

روزی آرام و بی صدا به پایان می رسی ،

به آرامی اشکی که روی گونه ها پيچ و تاب ميخورد

و به انتها ميرسی

اما به خاطر خدا هم که شده در خودت غرق نشو

کمی ، فقط کمی جرات دریا شدن داشته باش

 

به خدا سخت عاشقم

من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده است

اغاز میکنم

من با تو مینویسم و میخوانم

من با تو راه میروم و حرف میزنم

وز شوق این محال

که دستم به دست توست

من جای راه رفتن

پرواز میکنم

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش مینشینم

موسیقی نگاه تو را گوش میکنم

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هرچه هست را فراموش میکنم

گویند این و آن به هم آهسته:

دیوانه را ببینید

بیخود چو کودکان

لبخند میزند

با خود چگونه گرم سخن گفتن است

من دور از این ملامت بیگاه

همچنان سرمست

در فضای پریخانه راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر چگونه بانگ برارم که :

عاقلان من دیوانه نیستم

به خدا سخت عاشقم

عاشق.....

گوش کن!

می شنوی صدای اندوهم را؟

 

صدای بغضم را که با کوچکترین ضربه ای خواهد شکستمیشنوی

باید گریست برای شاخه های شکسته

برای بالهای شکسته

باید فریاد زد به حال شقایق پرپر شده

باید اشک ریخت

با دیدن پروانه سوخته

باید گریست برای چشم انتظاری عاشقان

پنجره ها خالیست

دلها خشکیدند

هوا تنهاست

ستاره سرگردان است

خورشید گریان است

و فرشته ها هراسان

محبت کجاست؟

می شنوی صدای فاصله هارو؟

اما من با تمام این فاصله ها مثل دیوونه ها

بوی عطر تورو حس می کنم

مسخرس مگه نه تو تا چند روز دیگه منو

از یادت می بری و دیگه برات

مهم نیستم اما منه احمق.......

اما فاصله ها چقدر قشنگن با یاد فردا

بایاد تو

تویی تنها امید دنیا


تو بتي من بت پرستم

اگه تا روز قيامت
داشتنت نباشه قسمت

چشم براه تو ميمونم
با دلي پر از صداقت

اگه با اشکاي گرمم
دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه

بعد دنياي دو روزه

اگه نقش قصه هاشي
مه روي قله هاشي
بري و از من جداشي

اگه باشي و نباشي

نه فقط عاشقت هستم
مرحمي رو قلب خستم

اين تويي که مي پرستم
سر سپرده تو هستم


اگه جاي تو به اين دل
همه دنيا رو ببخشن
مي گذرم از هر چه دارم
اگه باشي عاشق من


اگه زنجير به پاهام اگه
قفل و اگه صد بند

ميرسم هرجا که هستي
به تو و عشق تو سوگند

اگه باشي تاجي بر سر
يا که از ذره اي کمتر
دل من داغ تو داره
تا ابد تا روزه آخر

نه فقط عاشقت هستم
مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستم

سر سپرده تو هستم

اگه با يک قلب تبدار
بشم از عشق تو بيمار

يا وجود عاشقم رو
ببرن تا چوبه دار

اگه زندگيم فناشه

طعمه خشم خداشه

يا که در حسرت عشقت
روحم از بدن جداشه


اگه قلبم و شکستي
رفتي و از من گسستي
مهربون يا خودپرستي

هر چه هستي هر که هستي

نه فقط عاشقت هستم
مرحمي رو قلب خستم
اين تويي که مي پرستم


دعا كردم

گاهی وقتا

گاهی وقتا دلم میخواد کنارم باشی و محکم بغلم کنی

این قدر محکم که احساس کنم همیشه هستی و هیچ وقت تنهام

نمیزاری

منم تا میتونم به هر بهونه ای که تو دلم لونه کرده گریه کنم...گریه کنم...گریه کنم.........

تا خالی شم. الان از اون وقتاس...

در تمام بودنم صدای تو که می پیچه

تمام هستی من تو...!!!

 


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: شنبه هشتم تیر 1387 در ساعت: 8:22 PM
|+|

چتري براي پروانه ها بسازم!؟
 

ديگر نه من نه اين معاني معيوب


ديگر نه من نه اين شهادت اشک


يگر از تكرار ترانه خسته ام


از اين پنجره هاي بسته خسته ام! بانو


خسته ام از اين دقايق بي لبخند


باران ببارد يا نبارد


من مي روم با دست هايت


چتري براي پروانه ها بسازم


ديگر چه مي شود كه نام گل هاي باغچه را به خاطر نياورم ؟


يا اصلا ندانم كه كدام شاعر شبتاب


قافيه ها را از قاب غمگين پنجره پر داد ؟

من كه خوب مي دانم


بادبادك بي تاب تمام ترانه ها


هميشه پر پشت بام خلوت خاطره هاي تو مي افتد


ديگر چه فرق مي كند كه بدانم


باد از كدام طرف مي وزد ؟ ؟؟؟؟؟؟

 

                           View Full Size ImageView Full Size Image

انتظار

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام را از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آن که می دانم تو هزگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

                     View Full Size ImageView Full Size Image

                                       بی تو بهاران خزانی بیش نیست

خدایا امشب عشقم نیست دلم خیلی گرفته

هر چند که ما زیاد همدیگه رو نمی بینیم

ولی همین که می دونم به یادمه خیالم راحته

انگار هیچ کس اینجا نیست نمی دونم چیکار کنم جاش خالیه

اشکال نداره هر جا که هست امیدوارم خوش و سلامت باشه

خیلی دلم برات تنگ شده کاش الان پیشم بودی عزیزم

الان که می دونم چند روز بیشتر اینجا نیستی دارم می میرم

وای به حال اون وقتی که زبونم لال برای همیشه ترکم کنی

نه ... نه ... خدا نکنه چون اون روز ، روز مرگ منه

خدایا چی می شد الان اون پیشم بود

چی می شد هر جا که اون بود منم بودم

خدایا این کار که برای تو سخت نیست

اگه اون مال من بود نمی ذاشتم حتی یه لحظه هم از من دور بشه

چه فایده کار من فقط حسرت خوردنه

اشکالی نداره ، به همین حسرتشم راضیم

خدایا اونو هیچ وقت ازم نگیر چون به امید اون زنده ام

بذار اون برای همیشه مال من بشه

مال خوده خودم .........خیلی دوستت دارم آرامش زندگی من

                               View Full Size ImageView Full Size Image

بی تو میمیرم

 

کاشکی بودی و می ديدی که دلم داره مي ميره

کاشکی بودی و می ديدی که بهونتو مي گيره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوریه دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

کاشکی بودی و سرت رو ، باز می ذاشتی روی شونم

باز می ذاشتی و می گفتم تويی اون همه بهونم

به خدا فرض محاله که يه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم ، تويی رنگ آسمونم

عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم

ياس من تنهام نزاری ، به خدا بی تو ميميرم

 

View Full Size ImageView Full Size Image 

فکرشو کن

فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم

** با چهارتا دیوار و یه سقف

جدا از این دنیا باشیم
من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار

** فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار
فکرشو کن محبوبم به اون شب پرالتهاب

** چشماتو روی هم بذار امشب به یاد من بخواب
فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره

** دل، دل بی قرار تو تو سینه آروم بگیره
نه ساعتی باشه که شب سربره و تموم بشه

** نه هیچ کسی سر برسه ثانیه‌ای حروم بشه

                             View Full Size ImageView Full Size Image

با هم بودن...!

آدمها برای با هم بودن بهای سنگینی را متقبل می شوند
آرامش از دست رفته
احساس پایمال شده
خنده های تصنعی
سردرگمی های همیشگی
حرفهای فراموش شده
سکوتهای ممتد
چشمهای خسته
نگاههای خیره
دیوانگی های گاه و بی گاه
خواب های حذف شده
فکرهای پوچ ِ لحظه به لحظه
حساسیت های بی جا
دلگیر شدنهای بی دلیل
بی اعتمادی های بی معنی
و هزاران هزار حرف و نگاه و دلیل و ... که همیشه باید حذف شود
که مبادا سوء تفاهم، خرابی، ناراحتی یا هر چیز دیگری به بار آید !

و باز یک با هم بودن دیگر

 View Full Size ImageView Full Size Image

به کدامین گناه؟

 

خدایا

خدایامیدونی چقدر دلم گرفته چقدرحالم بده . میدونی چرا .

خدایا تو شاهد به همه چیزی ولی می نویسم همراه با گریه تا اروم بگیرم .

دوسش دارم چون مثل خیلی ها نیست

این بود جواب سادگی و صداقتم؟

خوب میدونه که چقدر برام قابل احترامه .خوب میدونه هیچ موقع بهش بی احترامی نکردم

خوب میدونه چقدر برام عزیزه .خوب میدونه که از اعتمادش هیچ موقع سوء استفاده نکردم

اگه خطایی مرتکب شدم ,گناهی کردم میگفت نمئ دونم یهو چی شد, با خودش چی فکر کرد

حتی اجازه نداد حرف بزنم .حتی نزدیک ترین کسانم اینطوری با من حرف نزدن

به خودش اجازه داد,خودخواهانه هر چی بگه .در بهت و حیرانم

این انصافه؟ این حق من بود؟

دلم حسابی گرفت , دلم شکست

حرف هایی بشنوم که سزاوارش نبودم

به گناه کدامین حرف ناپسند ؟

به گناه کدامین کار ناشایست ؟

به کدامین گناه؟

 

View Full Size Image View Full Size Image

ماندهام که نرفته باشم

 

می آیی
می روی

بی آنكه دیده باشی ام كه رفت و آمدت را ندیده ام


می گویی
می گریی
بی آنكه در گریه، اشك مرا هم دیده باشی


می خندی
بی آنكه لبخند مرا ترجمه كرده باشی


من
خنده
خنده
گریه می كنم


من
گریه
گریه
آب می شوم

من
بی آنكه آمده باشم،می مانم

بی آنكه رفته باشم، می فهمم

كه رفتن

ناگزیر محالی است كه ترجمه اش در ماندن من است

و من

ماندهام که نرفته باشم

 

View Full Size ImageView Full Size Image

واما تو عزیز گوش کن

ادعا نكن هنوز نيستي و
هنوز خاطرخواهم نشده اي.
هنوز مانده تا برسي
.
هنوز زود است تا سايه ام شوي

روبه روي آفتاب
.
براي گفتن حرفهاي زيبا

همه عاشقند
.
براي گرفتن عكس با پروانه ها همه مشتاقند
.
براي خواندن بهترين ترانه

با تو همه صدايشان رساست.
اما براي روزهايي كه مي خواهمت

در تنهايي و در سكوت
تو همان مدعي هميشگي هستي
.
آيا بازهم تنهايم مي گذاري

در ميان جاده تنهاي غروب؟
مي خواهم تو آفتابم باشي و
من قول ميدهم بارانت باشم
.
اي كاش هرگز از هم جدا نمي شديم
.
اما آبهاي مهتابي درياچه به ما مي گويند

وقت خداحافظي است
.
با اين بوي بنفشه كه در سرمان

مي پيچد.
مواظب خودت باش

همه مهربونا دوست نیسن

و من برای همیشه منتظرت خواهم ماند

View Full Size ImageView Full Size Image 

عاشقت خواهم ماند ...

 

عاشقت خواهم ماند ...

بی آنکه بدانی ...

دوستت خواهم داشت ...

بی انکه بگویم

درد دل خواهم گفت ...

بی هیچ کلامی ...

گوش خواهم داد ...

بی هیچ سخنی ...

در آغوشت خواهم گریست ...

بی آنکه حس کنی ...

آری عزیزم...

عاشقت خواهم ماند بی آنکه حس کنی 

 

 


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 در ساعت: 9:32 PM
|+|

تو که میدونی عشق منی دوست دارم!!!!

تو که میدونی عشق منی دوست دارم

واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم

یادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من

میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم

زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم

چرا تو لج میکنی

ابروهاتو کج میکنی

زندگیم تموم شدش برای تو

عمر من حروم شدش به پای تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 در ساعت: 5:8 PM
|+|

چشمانم را می بندم

می خواهم چشمانم را ببندم اما انگار دو گلوله ی آتش درون چشمانم جا خوش کرده است   

سرم را در گریبان فرو می برم ...به سختی نفس می کشم ...

فکرهای غریبی در مغزم می جنبد و من بی تفاوت می گذارم با هم پیکار کنند اما غافل از اینم

که اولین و آخرین قربانی آنها خود بی خودم هستم ...همه چیز برایم رنگ و رو رفته شده

انگاری رنگها هم خسته اند...همه چیز در غبار اندوه من حل شده ... گردباد عظیمی همه چیز

را با خود می چرخاند و از من دور می کند...

ولی من اینجا در آتشی سخت گرفتارم پای رفتنم نیست...خاکستر شده اند       حتی فریاد نمی زنم

چیزی نمانده که خاکستری نرم شوم    حتی خاکسترم نیز از حرم آتش به هوا بر نمی خیزد تا

 برود.... به کجا؟؟؟ نمی دانم فقط برود....

حتی خاکسترهای جانم نیز به این زمین خاکی زنجیر شده...حبیبم روحم کجاست؟؟؟ من چه زمان

روحم را گم کردم که به خاطر نمی آورم!؟ روحم را به کدام غریبه بخشیدم؟؟؟

تصاویر محوی از برابرم می گذرد...هی تو...تو که روحم را درون آن پیچکها اسیر کردی

دیگر زمان آن رسیده که آزادش کنی    دیگر جسمی نمانده که از دید نا محرمان پنهانش داری.

ای مردم ...ای آشفتگان خفته بیایید و پیچکها را باز کنید التماس می کنم روحم را آزاد بگذارید.

من زمانی طولانی اسیر دست های مهربان و نا مهربان شما بوده ام    فقط  و فقط روحم را

برای خودم بگذارید....می خواهم آنرا ارزانی حبیبم کنم.

ای نا محرمان چرا نمی توانید جدایشان کنید!؟؟؟ وای برشما و وای بر من.....

وای بر شما که چقدر دیر به دادم رسیدید!!! پیچکها در روحم ریشه دوانده اند   آنها نیز نتوانستند

در مقابل عشق پاک من مقاومت کنند   یا شاید من اینطور فکر می کنم! شاید در روحم ریشه داده اند

تا هر زمان مانند سوزنی روحم را خراش دهند............

نمی دانم ...نمی دانم

من رسم این دوران را نفهمیدم ! ای کسانی که فهمیدید در این آخرین دقایق بیایید و در گوش جان سوخته ام

زمزمه کنید... نه ...نه ... بلند فریاد نکشید نگذارید دیگران بفهمند شاید توان شنیدن نداشته باشند آنان را

آزار ندهید.

در گوش من سوخته بی من...بگویید تا در این زمان راحت جان بسپارم ...گرچه      دیگر فایده ای هم ندارد

از ما که گذشت شما خودتان را در یابید ...مرا فراموش کنید  نگذارید یاد این سوخته تن ...این گم کرده روح خاطر نازنینتان را آشفته کند ...آری خاکسترم را با پیچکها بپوشانید٬ گرچه آنها هم با من تلف شدند اما من و پیچکها دیر زما نیست که در هم حل شده ایم.... حال چشما نتان را ببندید.....خیلی زود از یاد می روم 

خیلی زود......

ای نازنینان من بسیار غریب مردم   شما خود را در یابید


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 در ساعت: 11:11 PM
|+|

وقتی تو نیستی!!!!!!!!

وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛‌ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.

سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.

عقربه های زمان به کندی می گذرند ، ‌شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ،‌ من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم،‌ به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، ‌اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.

لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.

بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.


نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 در ساعت: 11:1 PM
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir

Come on


Come on





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

<-PostTitle->
<-PostContent->
نويسنده: عاشق آسمونی مورخ: <-PostDate-> در ساعت: <-PostTime->
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir