پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.
آدمها برای با هم بودن بهای سنگینی را متقبل می شوند آرامش از دست رفته احساس پایمال شده خنده های تصنعی سردرگمی های همیشگی حرفهای فراموش شده سکوتهای ممتد چشمهای خسته نگاههای خیره دیوانگی های گاه و بی گاه خواب های حذف شده فکرهای پوچ ِ لحظه به لحظه حساسیت های بی جا دلگیر شدنهای بی دلیل بی اعتمادی های بی معنی و هزاران هزار حرف و نگاه و دلیل و ... که همیشه باید حذف شود که مبادا سوء تفاهم، خرابی، ناراحتی یا هر چیز دیگری به بار آید ! … و باز یک با هم بودن دیگر
می آیی می روی بی آنكه دیده باشی ام كه رفت و آمدت را ندیده ام
می گویی می گریی بی آنكه در گریه، اشك مرا هم دیده باشی
می خندی بی آنكه لبخند مرا ترجمه كرده باشی
من خنده خنده گریه می كنم
من گریه گریه آب می شوم
من بی آنكه آمده باشم،می مانم بی آنكه رفته باشم، می فهمم كه رفتن ناگزیر محالی است كه ترجمه اش در ماندن من است
و من
ماندهام که نرفته باشم
واما تو عزیز گوش کن
ادعا نكن هنوز نيستي و هنوز خاطرخواهم نشده اي. هنوز مانده تا برسي. هنوز زود است تا سايه ام شوي روبه روي آفتاب. براي گفتن حرفهاي زيبا همه عاشقند. براي گرفتن عكس با پروانه ها همه مشتاقند. براي خواندن بهترين ترانه با تو همه صدايشان رساست. اما براي روزهايي كه مي خواهمت در تنهايي و در سكوت تو همان مدعي هميشگي هستي. آيا بازهم تنهايم مي گذاري در ميان جاده تنهاي غروب؟ مي خواهم تو آفتابم باشي و من قول ميدهم بارانت باشم. اي كاش هرگز از هم جدا نمي شديم. اما آبهاي مهتابي درياچه به ما مي گويند وقت خداحافظي است. با اين بوي بنفشه كه در سرمان مي پيچد. مواظب خودت باش همه مهربونا دوست نیسن
می خواهم چشمانم را ببندم اما انگار دو گلوله ی آتش درون چشمانم جا خوش کرده است
سرم را در گریبان فرو می برم ...به سختی نفس می کشم ...
فکرهای غریبی در مغزم می جنبد و من بی تفاوت می گذارم با هم پیکار کنند اما غافل از اینم
که اولین و آخرین قربانی آنها خود بی خودم هستم ...همه چیز برایم رنگ و رو رفته شده
انگاری رنگها هم خسته اند...همه چیز در غبار اندوه من حل شده ... گردباد عظیمی همه چیز
را با خود می چرخاند و از من دور می کند...
ولی من اینجا در آتشی سخت گرفتارم پای رفتنم نیست...خاکستر شده اندحتی فریاد نمی زنم
چیزی نمانده که خاکستری نرم شومحتی خاکسترم نیز از حرم آتش به هوا بر نمی خیزد تا
برود.... به کجا؟؟؟ نمی دانم فقط برود....
حتی خاکسترهای جانم نیز به این زمین خاکی زنجیر شده...حبیبم روحم کجاست؟؟؟ من چه زمان
روحم را گم کردم که به خاطر نمی آورم!؟ روحم را به کدام غریبه بخشیدم؟؟؟
تصاویر محوی از برابرم می گذرد...هی تو...تو که روحم را درون آن پیچکها اسیر کردی
دیگر زمان آن رسیده که آزادش کنیدیگر جسمی نمانده که از دید نا محرمان پنهانش داری.
ای مردم ...ای آشفتگان خفته بیایید و پیچکها را باز کنید التماس می کنم روحم را آزاد بگذارید.
من زمانی طولانی اسیر دست های مهربان و نا مهربان شما بوده امفقطو فقط روحم را
برای خودم بگذارید....می خواهم آنرا ارزانی حبیبم کنم.
ای نا محرمان چرا نمی توانید جدایشان کنید!؟؟؟ وای برشما و وای بر من.....
وای بر شما که چقدر دیر به دادم رسیدید!!! پیچکها در روحم ریشه دوانده اندآنها نیز نتوانستند
در مقابل عشق پاک من مقاومت کنندیا شاید من اینطور فکر می کنم! شاید در روحم ریشه داده اند
تا هر زمان مانند سوزنی روحم را خراش دهند............
نمی دانم ...نمی دانم
من رسم این دوران را نفهمیدم ! ای کسانی که فهمیدید در این آخرین دقایق بیایید و در گوش جان سوخته ام
زمزمه کنید... نه ...نه ... بلند فریاد نکشید نگذارید دیگران بفهمند شاید توان شنیدن نداشته باشند آنان را
آزار ندهید.
در گوش من سوخته بی من...بگویید تا در این زمان راحت جان بسپارم ...گرچهدیگر فایده ای هم ندارد
از ما که گذشت شما خودتان را در یابید ...مرا فراموش کنیدنگذارید یاد این سوخته تن ...این گم کرده روح خاطر نازنینتان را آشفته کند ...آری خاکسترم را با پیچکها بپوشانید٬ گرچه آنها هم با من تلف شدند اما من و پیچکها دیر زما نیست که در هم حل شده ایم.... حال چشما نتان را ببندید.....خیلی زود از یاد می روم
وقتی تو نیستی ؛ رنگ دریا را دوست ندارم، شب به پایان می رسد ، شب را نیز دوست ندارم؛ از لا به لای مریم های خفته با فانوسی کم سو راهی به سویت می جویم و تو نیستی، نیستی تا ببینی که چقدر امشب آسمان زیباتر است اما این آسمان را نیز دوست ندارم.
سالهاست که از قاصدک خوش خبرم بی خبرم . شاید این بار او مرا دوست نداشت ، شاید این بار ، باری فزون تر در پیش داشت و ای کاش در لحظه ی سنگین وداع چشمهایش را به زمین می دوخت تا نمی توانستم از نگاهش تندیسی سازم از جنس پروانه های دشت خاطره.
عقربه های زمان به کندی می گذرند ، شاید می خواهند فرصتم را دوچندان کنند،اما حتی یاسمن ها نیز این را می دانند که کاری از دست من ساخته نیست وتنها در کنج خلوت این اتاق ، من و ماندم و تجسم یک رؤیا ، من ماندم و اشک های التماس ، من ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی . صدایش می کنم و صدایی نمی شنوم ، کلامش را می خوانم و خوانده نمی شوم، به خاک می افتم و اعتنایی نمی بینم ، اما این بار قسمت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت، اگر گاهی آنی نبودم که می خواستی دریایی از ندامت و حسرتم را بپذیر.
لحظات درگذرند و از آنها چیزی نمی ماند جز لحظه های خاموش بیداری. باز هم بهاری دیگر در راه است ، می گویند بهار فصل زیبایی هاست اما تو خودت خوب می دانی که بهار من هیچ گاه بازنخواهد گشت.
بغضی عجیب در گلویم بهانه تو را می گیرد، هر دم با قطرهای گرم مرا می سوزاند ، شکایت ها در نهان دارد و می داند که اگر لب گشاید از من چیزی باقی نخواهد ماند تا به نجوای شبانه اش تسلی بخشم، آرامش کنم و قاب عکس خالی کنار پنجره را برایش با تصوری خیالی مزین کنم.